این بار که باران ببارد میشود یک عمر که رفته ای و من در جستجوی تو تمام نگاه ها را پیموده ام!
میدانی!خیلی وقت است که دلتنگت می گریم!تو دیگر مرا به یاد نمی آوری!آخر مجبور بودم برای تو خودم را میان این همه غبار پنهان کنم!باور می کنی؟!
این نامه هم مثل تمام نوشته هایم ناخوانده میماند تا من بمیرم و شاید کسی از گوشه ای خاک خورده بیابتش!
میدانم!تو رفته ای و اینقدر رفته ای که باران جای پایت را هم به جا نگذاشته!میدانم!این همه دلتنگی هم کودکی است سرکش که بهانه ی مادرش را میگیرد!
تو رفته ای!سالهاست،خیلی سال!و من بچگانه فقط خودم را و زندگی ام را به باد دادم تا فقط گوشه ای از تو را بیابم!و تو چه خوشبختی که دلت برای من تنگ نمیشود!من که دیگر هیچ چیز نیستم،جز جستجوگری ناموفق!
تو رفته ای،قرن هاست!و من هنوز بغض می کنم و خودم را میان غبار سکوت پنهان می کنم،من که مردم و چه خوشحالم که تو دلت برای من تنگ نمیشود!
این بار که باران ببارد میشود یک عمر که تو رفته ای....
