..::كابوس ِرويا::..
مي گفت:بيا عاشق شيم!بيا تا اوج پرنده بريم!بيا بريم تا خدا،تا بعد از خدا!!!
مي گفتم:تو فقط از رويا حرف ميزني،از خواب هايت!چيزي در درون ما گم شده!ما هم را گم كرديم!
مي گفت:نه!رويا نيست!تو در كابوسي!بيدار شو!كجايي؟!!بيدار شو!من اينجام!براي تو!كنار تو!
بيدار شدم!من راست مي گفتم!من در رويا بودم و او مرا بيدار كرد و ما هيچ جا نرفتيم!مانديم در تنهايي هايمان،در بغض هايمان!كاش در خواب مي گفتم اين كابوس به از هزاران بيداري است!
پ.ن:اين روزها عجيب شدم!شايد هم بزرگ شده ام!22 ساله!
+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت16:25توسط من |

