این بار که باران ببارد میشود یک عمر که رفته ای و من در جستجوی تو تمام نگاه ها را پیموده ام!
میدانی!خیلی وقت است که دلتنگت می گریم!تو دیگر مرا به یاد نمی آوری!آخر مجبور بودم برای تو خودم را میان این همه غبار پنهان کنم!باور می کنی؟!
این نامه هم مثل تمام نوشته هایم ناخوانده میماند تا من بمیرم و شاید کسی از گوشه ای خاک خورده بیابتش!
میدانم!تو رفته ای و اینقدر رفته ای که باران جای پایت را هم به جا نگذاشته!میدانم!این همه دلتنگی هم کودکی است سرکش که بهانه ی مادرش را میگیرد!
تو رفته ای!سالهاست،خیلی سال!و من بچگانه فقط خودم را و زندگی ام را به باد دادم تا فقط گوشه ای از تو را بیابم!و تو چه خوشبختی که دلت برای من تنگ نمیشود!من که دیگر هیچ چیز نیستم،جز جستجوگری ناموفق!
تو رفته ای،قرن هاست!و من هنوز بغض می کنم و خودم را میان غبار سکوت پنهان می کنم،من که مردم و چه خوشحالم که تو دلت برای من تنگ نمیشود!
این بار که باران ببارد میشود یک عمر که تو رفته ای....
يادمه سال پيش هم همين احساساي عجيب داشتم!دقيقا چند وقت بعد تولدم،شايد 3،4ماه!اما امسال خيلي شديد تر!منم همش دارم باهاش مقابله مي كنم!
انگار همش تو دلم خالي ميشه!احساس مي كنم همه چيز رو هواست،هر لحظه ممكن همه چي تموم شه!يه احساس وحشت و رخوت!وحشت از آينده،از فردا!استرس دارم،مثل استرس قبل از امتحان كنكور كه همش تو دل آدم آشوبه!نمي دونم!مي ترسم كه باهاش روبرو شم!همش سعي مي كنم كه بهش فكز نكنم.ولي مي ترسم.مثل يه بچه كه از تاريكي ميترسه.
پ.ن:من اشتباه بودم!!!*
پ.ن:فردا ميرم،اصلا دوست ندارم برم!شديدا دپرسم!تعطيلات هم تموم شد،سال جديد هم تموم شد!يعني ديگه رفت تو كهنگي و روزمرگي،عيد متفاوتي بود،با هواي خوب بابلسر و كلاردشت.خوش گذشت.
پ.ن:واقعا اين روزها آدم عجيبي شدم.خيلي عجيب!!!عوض شدم.چرا؟!
*مهران مديري اين دفعه غوغا كرد!
مي گفت:بيا عاشق شيم!بيا تا اوج پرنده بريم!بيا بريم تا خدا،تا بعد از خدا!!!
مي گفتم:تو فقط از رويا حرف ميزني،از خواب هايت!چيزي در درون ما گم شده!ما هم را گم كرديم!
مي گفت:نه!رويا نيست!تو در كابوسي!بيدار شو!كجايي؟!!بيدار شو!من اينجام!براي تو!كنار تو!
بيدار شدم!من راست مي گفتم!من در رويا بودم و او مرا بيدار كرد و ما هيچ جا نرفتيم!مانديم در تنهايي هايمان،در بغض هايمان!كاش در خواب مي گفتم اين كابوس به از هزاران بيداري است!
پ.ن:اين روزها عجيب شدم!شايد هم بزرگ شده ام!22 ساله!
هيچ!
فقط بيست و دومين كوچه هم تمام شد!
و من يك كوچه ي بي انتها مي بينم براي رفتن و سرودن!
هيچ!
امروز چهارم فروردين است و من متولد شدم!

