منو سیاه کن با دروغ تازه بگو که می گیری بهونه ی من
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:55 توسط من |
بغض می کنم!تمام گلویم میسوزد و درد می کند!چیزی نیست،بغض تنهایی است!درد ِهیچ است!دلم گرفته!اصلا معلوم نیست چمه!احساس مرگ می کنم!دنبال جمله های قشنگ نیستم!فقط دلم گرفته!همین!همین!!! اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خيالِ پياله میديديم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا يعنی ما!
کاش میدانستيم
هيچ پروانهای پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمیآورد.
حالا مهم نيست که تشنه به رويای آب میميريم
از خانه که میآئی
يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:10 توسط من |
دیشب صدایت را بعد یک سال شنیدم!کاملا میشد شنید که فراموش شده ام!!!مگر نه؟! پ.ن:هنوز کاملا از تنم خارج نشده این ویروس لعنتی!هنوز حالت تهوع دارم!مریضیه سختی بود!با 6 تا سرم جانانه!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:51 توسط من |
اي شيطان معلق بر گستر ه ي اين زندگي!ديگر جهنمت را بيمي نيست كه خدايان هم توطئه را به خوبي آموخته اند!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:9 توسط من |
باران بارید!و من قدمهایم را تا ترانه ی مستی ِمرگ شماره کردم!دیگر مرا تاب بودن نیست!باور کن.... پ.ن:دلم خیلی تنگ شده!
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:22 توسط من |
این بار که باران ببارد میشود یک عمر که رفته ای و من در جستجوی تو تمام نگاه ها را پیموده ام! میدانی!خیلی وقت است که دلتنگت می گریم!تو دیگر مرا به یاد نمی آوری!آخر مجبور بودم برای تو خودم را میان این همه غبار پنهان کنم!باور می کنی؟! این نامه هم مثل تمام نوشته هایم ناخوانده میماند تا من بمیرم و شاید کسی از گوشه ای خاک خورده بیابتش! میدانم!تو رفته ای و اینقدر رفته ای که باران جای پایت را هم به جا نگذاشته!میدانم!این همه دلتنگی هم کودکی است سرکش که بهانه ی مادرش را میگیرد! تو رفته ای!سالهاست،خیلی سال!و من بچگانه فقط خودم را و زندگی ام را به باد دادم تا فقط گوشه ای از تو را بیابم!و تو چه خوشبختی که دلت برای من تنگ نمیشود!من که دیگر هیچ چیز نیستم،جز جستجوگری ناموفق! تو رفته ای،قرن هاست!و من هنوز بغض می کنم و خودم را میان غبار سکوت پنهان می کنم،من که مردم و چه خوشحالم که تو دلت برای من تنگ نمیشود! این بار که باران ببارد میشود یک عمر که تو رفته ای....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:40 توسط من |
يادمه سال پيش هم همين احساساي عجيب داشتم!دقيقا چند وقت بعد تولدم،شايد 3،4ماه!اما امسال خيلي شديد تر!منم همش دارم باهاش مقابله مي كنم! انگار همش تو دلم خالي ميشه!احساس مي كنم همه چيز رو هواست،هر لحظه ممكن همه چي تموم شه!يه احساس وحشت و رخوت!وحشت از آينده،از فردا!استرس دارم،مثل استرس قبل از امتحان كنكور كه همش تو دل آدم آشوبه!نمي دونم!مي ترسم كه باهاش روبرو شم!همش سعي مي كنم كه بهش فكز نكنم.ولي مي ترسم.مثل يه بچه كه از تاريكي ميترسه. پ.ن:من اشتباه بودم!!!* پ.ن:فردا ميرم،اصلا دوست ندارم برم!شديدا دپرسم!تعطيلات هم تموم شد،سال جديد هم تموم شد!يعني ديگه رفت تو كهنگي و روزمرگي،عيد متفاوتي بود،با هواي خوب بابلسر و كلاردشت.خوش گذشت. پ.ن:واقعا اين روزها آدم عجيبي شدم.خيلي عجيب!!!عوض شدم.چرا؟! *مهران مديري اين دفعه غوغا كرد!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:22 توسط من |
مي گفت:بيا عاشق شيم!بيا تا اوج پرنده بريم!بيا بريم تا خدا،تا بعد از خدا!!! مي گفتم:تو فقط از رويا حرف ميزني،از خواب هايت!چيزي در درون ما گم شده!ما هم را گم كرديم! مي گفت:نه!رويا نيست!تو در كابوسي!بيدار شو!كجايي؟!!بيدار شو!من اينجام!براي تو!كنار تو! بيدار شدم!من راست مي گفتم!من در رويا بودم و او مرا بيدار كرد و ما هيچ جا نرفتيم!مانديم در تنهايي هايمان،در بغض هايمان!كاش در خواب مي گفتم اين كابوس به از هزاران بيداري است! پ.ن:اين روزها عجيب شدم!شايد هم بزرگ شده ام!22 ساله!
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 16:25 توسط من |
هيچ! فقط بيست و دومين كوچه هم تمام شد! و من يك كوچه ي بي انتها مي بينم براي رفتن و سرودن! هيچ! امروز چهارم فروردين است و من متولد شدم!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 8:53 توسط من |
| ||||||